ثنا جان میوه زندگی مامان وحیده و بابا ابوالفضلثنا جان میوه زندگی مامان وحیده و بابا ابوالفضل، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

ثنا خانم مهربون

سفر به دماوند و اولین زیارت امام زاده صالح ثنا بانوی من

طلای مامان باباجون سه شنبه به سلامتی همراه خاله افسانه و دایی سعید برگشت. کلی دلش برات تنگ شده بود. برات یه بلوز و 2 شلوار خوشکل برات خریده بود. دست گلش درد نکنه. خاله افسانه هم از طرف آجی ریحانه 2 هدیه خوشکل برات آورده بود. اینم عکساش: دایی سعید هم یه ساعت دیواری خوشکل از طرف امیررضا برات آورده بود:   خاله انیس هم سی دی ترانه هالی خاله نسرین 5 رو بهت هدیه داد:  راستی عزیز جون هم اون بار که اومده بود یه عروسک خوشکل برات خرید که یادم رفت عکسشو بذارم برات: دستشون درد نکنه. زحمت کشیدن.   چهارشنبه همراه با خاله افسانه و دایی سعید و خاله عاطی رفتیم دماوند. سال گذشته تقریبا 4 ماه بود که تو دل ماماتن ب...
30 خرداد 1392

دخترکم خدا تورو خیلی دوست داره

عزیزکم. تو چند روز گذشته چند اتفاق افتاد که شاید خیلی خوشایند نباشه. ولی دوست دارم برات بنویسم که بدونی همیشه زندگی پر از خوبی و شادی نبوده. گاهی وقتا هم هست که آدم مشکلاتی براش پیش میاد که ناگزیره تحمل کنه و باز هم شاکر خدا باشه. البته نگاه ما آدم هاست که خوشایندی و ناخوشایندی وقایع رو تغییر میده. میتونی با فکر کردن به شرایط بدتر از شرایطی که برات پیش اومده شکرگذار خدا باشی و میتونی با فکر کردن به اینکه چرا این مشکل برام پیش اومد زانوی غم بغل بگیری و به خدا گله کنه که چرا؟ 2 روز پیش عزیز جون و خاله سمیه اومدن تهران که همراه دایی سعید و خاله عاطی بریم شمال . ولی عصر روز قبل رفتن یه نفر زد به ماشین بابایی که پارک بود و کل صندوق عقب رو خراب ...
30 خرداد 1392

اولین مریضی ثنا بانو

مهربون ترینم. دیروز صبح که از خواب بیدار شدی کلی شی بالا آوردی. من اول فکر کردم شاید در طول شب خیلی شیر خوردی. ولی دیدم دفعت هم مثه همیشه نیست. از اونجایی که امیررضا هم مریضیش با تهوع شروع شد خیلی ترسیدم. دمای بدنت هم کم کم بالا می رفت. من هم استامینوفن بهت دادم و پاشویت می کردم  که تبت کنترل بشه. به باباجونت هم خبر دادم. اونم مرتب از سر کار تماس می گرفت و نگرانت بود . خلاصه عصر بردیمت دکتر. دکتر گفت عفونت گوارشیه. الان خیلی ها اینطور می شن. ویروسیه که جدیدا اومده. برات 2-3 مدل دارو نوشت . خدا رو شکر امروز بهتر شدی. تبت کمی بالا و پایین می شه. ایشالله تا فردا خوب بشی جون مامان. دیروز انگار دلت هم درد می کرد. کاش دردت می اومد برا من و بی...
30 خرداد 1392

بازی وبی

مدتی پیش مامان ماهان جونم منو به این بازی وبی دعوت کرد. ولی من به دلیل مشغله وقت نکردم شرکت کنم. اینم بازی من: 1.بزرگترین ترس تو زندگیت چیه؟ترس از دست دادن کسایی که خیلی دوسشون دارم.  2 :اگر 24 ساعت نامرئی بشی چه کار میکنی؟ میرم سر کار بابا ابوالفضل . ببینم تو مدرسه با شاگرداش چطور برخورد میکنه. آخه خودش میگه خیلی خشنه. ولی من باور نمی کنم. 3:اگه غول چراغ جادو توانایی برآورده کردن 5تا12 حرفت رو داشته باشه اون چیه ؟سلامتی و خوشحالی عزیزانم 4 :از میون اسب"پلنگ وعقاب کدوم رو بیشتر دوست داری ؟ااز عقاب و پلنگ میترسم. اسب بهتره. حداقل یه بار سوار شدم. عقاب و پلنگ رو حتی فکر دست زدن بهشون رو هم نمیتونم بکنم...
30 خرداد 1392

قاطی پاتی از همه جا و همه کس و همه چیز

نازنینم فراموش کردم پنجمین ماهگردت رو تبریک بگم. به سلامتی در 22 خرداد 92  وارد 6 ماه شدی . الهی که 120 ساله بشی مهربونم. سلام به نازنین دخترم. الان که دارم برات مینویسم خاله سمیه حرکت کرد به سمت قم. صبح هم دایی سعید و عزیز جون رفتن. بعد از برگشتن از شمال و مشهد و خونه دایی محمد رضا اومدن اینجا. ولی متاسفانه امیری مسموم شده بود یا ویروسی رفته بود تو بدنش. معلوم نشد چی بود. عزیز عمه دیشب که با مامانش با هواپیما به دلیل حال بد امیری رفت صورتش نصف شده بود. جیگرم. خدا کنه زودتر خوب شه. خیلی همه براش ناراحت بودیم. شکم درد و اسهال زیاد گرفته بود و تب هم داشت. چقد شما نی نی ها تا بزرگ بشید مامان باباها باید نگرانی بکشن. بیچا...
30 خرداد 1392

شیطنت های مهربان بانو

عسل مامان الان که دارم می نویسم بابا جونت تو راه دزفوله. برای انجام کارای اداری 3 روزی ما رو تنها میذاره. خدا پشت و پناهش باشه. من که از همین الان دلم براش تنگیده. حتما تو هم همین طوری. واماااااااااااااااااااااااااااا............................ دخمل طلا امروز کلی ترسوندیم. از صبح برای تصفیه طبق معمول 3 نفری رفته بودیم دانشگاه. دردت به جونم بخوره که هی تو رو خسته می کنم. چی کنم مامان از بس کارای تصفیه طول میکشه و ما هم عجله داریم . مجبورم برم کمک بابایی که کارا سریع تر پیش بره. تو هم خدا روشکر خیلی دختر خوبی هستی. تازه به اساتید و کارمندا دست هم میدی. امروز دکتر حسن بیگی و 2 تا از کارمندا گفتن بده کمی بگیریمش. الهی من فدات بشم که اینقد خا...
11 خرداد 1392

بدون شرح از ثنا جونم

من که میدونم وقتی مامان خانوم این دوربینو دستش می گیره تا من کار جدیدی نکنم ول کن نیست بذار ببینم چی می تونم بکنم دل مامانو شاد کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آهان فهمیدم. گرفتن پاهام . فکر خوبیه. بذار ببینم می تونم؟ انگار با دو دست نمیشه. بذار با یه دست امتحان کنم شاید تونستم. ای والله. گرفتمش .حالا خدا میدونه با این کارم چقد دل مامان جونمو خوشحال کردم. بذار ببینم حالا که تونستم این کارو بکنم شاید بشه کار جدیدتری هم کرد. آره. میشه. حتما میتونم. این دفعه باید سعی کنم پامو بذارم تو دهنم هوراااااااااااااااااااااا.بارک الله به خودم. بالاخره تونستم. من که میدونم هر کاری اراده کنم مینوم انجام بدم.  خوب شد مامان؟ دیگه بی خیا...
6 خرداد 1392

اولین باری که ثنای عزیزم برعکس شد

مهربون مامان دیروز برای اولین بار خودت برگشتی و ما کلی ذوق کرذیم. حالا هم تا میذارمت رو زمین اگه کمی رو به پهلو باشی یه لحظه هم نمی مونی و بر می گردی. وقتی هم برمی گردی اینقد برات دست می زنم و کیف می کنم که تو هم انگار تشویق میشی و تند تند دوست داری برگردی. وای که چقد عاشق این کاراتم هستی من. بالاخره من می تونم. بالاخره موفق میشم. حالا میینید دیدی مامانی بالاخره تونستم؟ حالا برو به بابایی بگو که اینقد اصرار داشت من زود برگردم. برید تو و بابایی برا خودتون کیف کنید تازگی هم که قر قرو شدی و جیغ می کشی و فقط یکیو میخوای دربست در خدمتت باشه و باهات بازی کنه و گرنه عصبانی میشی. دیشب گفتیم ببینیم بذاریمت تو روروئک سرگرم میشی. ت...
5 خرداد 1392

ثنا خانوم همراه با گوشواره

ثنای مامان این عکسارو چند روز پیش وقتی طبق معمول ساعت 8 از خواب بیدار شدی ازت گرفتم. از اونجایی که دوست دارم لباسای خوشکلت رو تند وتند تنت کنم صبحا که بیدار میشی و خوش اخلاقی منم شوی لباس برات راه میندازم. عاشق این لباست هستم. کی بشه سال بعد زمستون این لباستو تنت بکنم با اون گوشواره های خوشملت نازنینم. 2 روز گدشته خونه دایی و عمه بودیم . رفتیم حسن آباد کاموا گرفتیم که من برات تل و شال و کلاه برای سال بعد درست کنم. بازار بزرگ رفتیم برات گوشواره بگیریم چیزی که دوست داشتم پیدا نکردم. احتمالا از همین طرفای خودمون یکی دیدم خوشم اومده می گیرم. هر جا می رفتیم همه باهات بازی می کردن و تو هم دلبری می کردی و می خندیدی بهشون . اونا هم خوششون می ا...
3 خرداد 1392
1